تبليغاتX
MargMan

MargMan

یه بار هم شده، زندگی رو از دیده من ببینید! کی منو درک کرده که شما بکنید؟

بی خیال

ی خیال! بی خیال!
تا حالا شده بدونید بی خیالی یعنی چی؟
بی خیال یعنی من. این دنیا بی خیال بودن رو یاد می ده
می گم بی خیالم ولی مگه زندگی بی خیال می شه؟
مگه زندگی بهشت می شه؟
وقتی که زمین به آسمون هم برسه اخم نمی کنم. به این می گید بی خیالی؟
اتفاقا بعدش با خیالی شروع می شه
اگر بمیرم چی؟
اگه فلانی بمیره چی؟ اگه این شه اون شه...
گذشته چی بودم و چه زندگی توپی داشتم! چه هدف هایی و چه دلایلی برای زندگی... ولی اونو بی خیال، این می بینی!
معمولا درک از بی خیالی خیلی سخته... وقتی می بینن شادی، وقتی می بینن! وقتی از کنار مدیر رد می شی هدفون گوشته، وقتی یه روز چهار ده ساعت بیرون باشی، وقتی یه روز درس نخونی می گن بی خیال!
می گن امکان نداره یارو از زندگی بدش بیاد! چون بی خیاله...
شاید مثل هم باشن ولی بی خیالی چیزیه که خیلی دنبالش گشتم... بهش نرسیدم هنوز... شما شده زندگی کنید و بی خیال باشید؟ می شه کاری رو کنید، حرفی رو بزنید و خیالی نکنید؟
چرا اینا رو می گم...بی خیال
بی خیال، بی خیال!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 16:59  توسط مرگ  | 

روز اول

شما به چی علاقه دارید؟

من از سکوت خوشم نمی یاد، خوشم نمی یاد بقیه بهم توجه نکنن، خوشم نمی یاد که تنها باشم.

خیلی ها اینطورن!

تو کل عمرم وقتی بچه بودم فقط یه بار سکوت خواستم! وقتی یه امتحان رو خراب کرده بودم و نمی دونستم به مادرم چی بگم!

اون موقع دم مدرسه نشسته بودم و فکر می کردم!

ولی از شانس بدم همون موقع برادر بزرگترم اومد مدرسه گفت کجایی پس! نگرانت شدیم...

حالا، حتی همسایه هامون هم از من بدشون می یاد.چرا؟

آدمی نیستم که زود با کسی صمیمی شم...نه مثه این بچه آروما که هیچ حرفی نمی زنن! نه!

بیشتر اوقات تو خودمم؛ سعی می کنم کسی منو نشناسه! جلوی هر کی یه رفتاری رو دارم...

بیشتر اوقات آرومم؛ ولی وقتی پیش دوستام باشم، خیلی خوشحالم! همه فکرامو فراموش می کنم... ولی وقتی یه دقه تنها می شم بر می گردم به دنیای مرموز خودم!

بقیه فرق دارن، دنیا رو تو چی می بینن؟

فیلم ها رو ببینید، یه نفر هم سن من چه هدفی داره تو زندگیش؟

نیازی نمی بینم بگم، هدفای مزخرفین! من هیچ هدفی ندارم... نه درسم نه اینکه یکی ازم خوشش بیاد نه غیره!

  وقتی با دوستام حرف می زنم می بینم اونا از چی خوششون می یاد، من یه آدمه عادیم!

باهاشون مثه خودشان می حرفم!

ولی وقتی باهاشون نیستم، بیشتر مرموزم! هر کی منو نمی شناسه می گه مرموز! تو نت همه می گن.

بقیه دلیله حرفامو درک نمی کنن! از عشق و دوست داشتم اینا هم بدم می یاد. آخرش که چی؟

بقیه هدفای کمی رو جلو خودشون می بینن، دنیا رو کوچیک می بینن!

منم سه سال پیش همین طور بودم...

تا حالا شده چشماتون رو ببندید، و چیزیو که دنبالشید رو جلو چشمتون ببینید؟

من همیشه یه بیننده بودم


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 21:51  توسط مرگ  | 

درود

شما چه هدفی برای زندگی دارید؟

من هیچ هدفی ندارم. من تو دنیایم که با همه فرق دارم!

فرق من در نوع لباس، ظاهر و یا اخلاق نیست! 

هیچ کی منو درک نمی کنه! هیچ کی نمی تونه!

خیلیا چنین مشکلی رو دارن، ولی من با اونا فرق دارم! نیومدم یه چیزایی بگم باورتون نشه! همه چی رو از اول می گم...

شاید درک کنید! هر چند در توان هیچ کس نیست که درک کنه

همه چیزایی رو که می بینن رو می فهمن!

و منه بیننده همیشه تنها بودم.

نه اینکه از دنیا ناراضی باشم یا بخوام خود کشی کنم! جرئتشو ندارم.

زنگدیم رو تعریف می کنم! شاید یه نفر بتونه شباهتی با زندگی خودش توش پیدا کنه. شاید تجربات من به یکی کمک کنه.

من اسمم پوریاست. پونزده سالم بیشتر ندارم البته! بچم؟ ولی دنیای من خیلی بزرگ تر از اون چیزیه که فکر می کنید...

شاید یک نفر این متون را بخواند و اشکش در بیاید...شاید یک نفر هم، نگاهی به صفحه بندازد و برود...

نمی تونم بگم کی عاقل تره

یه بیننده

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 17:46  توسط مرگ  |